![]()
![]()
پس چرا نمیائی ؟
من یک پسر عاشق وتنها هستم که از درد معشوقه ام دارم وبلاگ می نویسم دنیای من SEVDA جونم
![]()
![]()
پس چرا نمیائی ؟
خیلی سخته خیلی سخته از عشق یه نفر بسوزی اما نتونی بهش بگی خیلی سخته یه مدت با یکی باشی به خیال اینکه دوست داره اما بعد بفهمی اینا همش ساخته ذهن خودت بوده و اصلا از اول عشقی وجود نداشته اون موقع است که می شکنی نمی دونی چی کار کنی از یه طرف دلت پیش اونه از یه طرف می دونی که دوست نداره مجبوری به اون فکر نکنی چی کار می کنی اون موقع است که یاد این شعر می افتی:
اونی که یه وقتی تنها کسم بود
تنها پناه دل بی کسم بود
تنهام گذاشت رفت
رفت از کنارم
از درد دوریش من بی قرارم
خیال می کردم پیشم می مونه
ترانه ی عشق واسم می خونه
خیال می کردم یه هم زبونه
نمی دونستم نامهربونه
با اینکه رفته اما هنوزم
از داغ عشقش دارم می سوزم
فکر وخیالش همش باهامه
هر جا که می رم جلو چشامه
دلم می خواد تا دووم بیارم
رو درد دوریش مرهم بزارم
اما نمی شه راهی ندارم
نمی تونم من طاقت بیارم
کاش میدونستم عشق من الان کجاست یا مشغول چه کاری است ولی من خیلی از درد دوریش داغونم .
عزیزم زمانی که داری این وبلاگ را میخونی اگه من بودم سعی کن به سراغم بیایی اگر هم نبودم و یا مرده بودم سر قبرم بیا و برایم فاتحه بخوان .
خدایا دراین شب محرم به خون حسین (ع) قسم میدم من را به عشقم برسان .
همین که مینویسم و به واژه میکشم تو رو
دوباره بار غم میشینه روی شونههای من
همین که میشکفی مثِ یه گل میون دفترم
دوباره گرمی لبات دوباره گونههای من
همین که میری از دلم، قرار آخرم میشی
دوباره زخم میخورم، دوباره باورم میشی
همیشه کم میارمت همیشه کم میارمت نمیشه که نبارمت
گریه فقط کار منه تو اشکاتو حروم نکن
به واژهای نمیرسی اینجوری پرس و جو نکن
فاصلهها مال منن تو فاصله نگیر ازم
بمون که باورت بشه گریه نمیشه سیر ازم
همیشه کم میارمت همیشه کم میارمت نمیشه که نبارمت
هرگز نخواستم که تورو با کسی قسمت بکنم
یاحتی از تو با خودم یه لحظه صحبت بکنم
هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم
بگم فقط مال منی به تو جسارت بکنم
اِنقدر ظریفی که با یک نگاه هرزه میشکنی
امّا تو خلوت خودم تنها فقط مال منی
ترسم اینه که رو تنت جای نگاهم بمونه
یا روی شیشهِ ی چشات غبار آهم بمونه
تو پاک وساده مثل خاک حتی با بوسه میشکنی
شکل همه آرزوها تجسم خواب منی
حتی با اینکه هیچ کس مثل من عاشق تونیست
پیش تو آینه چشام حقیر لایق تونیست
با سلام خدمت دوستان و همراهان همیشگی
امروز براتون سه تا مطلب دارم که یکی از اونها انشایی هستش که یه کوچولو همونطور که فکر میکرده و میتونسته نوشته و خیلی هم با مزه و پر از غلطهای املایی و انشایی هست و دومی و سومی هم طبق معمول از طریق ای میل دوستان رسیده و منم اینجا گذاشتمشون:
عشق چیست؟
شاگردی از استادش پرسید: عشق چیست؟

استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی؟
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.
استاد پرسید: چه آوردی؟
و شاگرد با حسرت جواب داد: هیچ! هر چه جلو می رفتم، خوشه های پرپشت تر می دیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم.
استاد پاسخ داد: عشق یعنی همین
شاگرد پرسید؟ پس ازدواج چیست؟
استاد گفت: این بار به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور و به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی.
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت.
استاد پرسید؛ آیا به راستی این بلندترین درخت است؟
شاگرد پاسخ داد: اولین درخت بلندی که دیدم انتخاب کردم ترسیدم بلندتر از آن پیدا نکنم و دست خالی برگردم.
استاد پاسخ داد: ازدواج یعنی همین
این تصویر یک قلبی است که بر اثر آتش عشق و فشار عشق به این شکل درآمده است که راه درمان آن فقط رسیدن به مقصد نهایی است که آن مقصد فقط معشوقه دوست داشتنی است قلب من هم جزء آندسته از قلبهایی است که هماننده تصویر فوق در حال سوختن است که فقط یک نفر می تواند آن را خاموش کند که نامش ...است عزیز دلم اگر این وبلاگ را می خوانی به دادم برس و نگذار دل من اینجوری از آتش عشقت
داغون و نابود شود از تو خواهش میکنم به فریادم برسی . اگر می خواهی باور کنی قصه عشقم به تو را اینجوری وصف می کنم به زبان ساده خودمانی .
غروب یکی از روزهای پاییز سال ......در یکی از شهرهای .....ایران در حال گذر بودم که دختر خانوم زیبا و خوش سیما را مشاهده نمودم که او به عنوان مسافر سوار ماشینم شد
ای روزگار من چه می دانستم که این همان کسی است که من سالها دنبالش می گشتم خدایا چقدر بزرگی و نمی دانستم زمانی عاشق و دلباخته اش خواهم شد بعد از نیم ساعت که سوار ماشینم صندلی عقب نشسته بود یک لحظه نگاهش کردم واقعا دیوانه شدم خواستم به او بگم که ازش خوشم آمده ولی جرات آن را پیدا نکرم چون او از این دخترها نبود که اهل دوستی و غیره هستند زمان پیاده شدن چند بار اصرار کردم تا اینکه خودش را معرفی کرد باورم نمی شد من او را بشناسم آخه کاملا می شناختم که اون کیه خلاصه مطلب من شماره را دادم اون قبول نمی کرد تا اینکه گفتم کجا کار می کنم و شماره را قبول کرد بعد از چند روز با هم تماس داشتیم و من درخواست ملاقات کردم ابتدا از طرف او رد شد و با اصرار زیاد من قبول کرد من ببینمش . یک روز من او را دیدم و سوار صندلی عقب ماشینم شد فهمیدم خیلی دختر با شخصیتی است و به راحتی خودش را نمی بازد بعد از یک ساعت پیاده شد و رفت چند روزی من به او زنگ زدم و با هم صحبت می کردیم روز به روز به او علاقه مند می شدم تا اینکه بعد از چند روز جواب نداد البته من می دونستم اون کجاست و به من گفته بود نامزد یک نفر دیگری است من خیلی ناراحت شدم ما دو سال از هم خبر نداشتیم تا اینکه یک روز زمستان ...تلفن محل کارم زنگ خورد گوشی را برداشتم باورم نمی شد صدایی آشنا مرا به سوی خود جلب کرد ای خدا این همان گم شده من است از شدت خوشحالی نتوانستم حرف بزنم اشک از چشمانم جاری شد بعد از مدتی زنگ زدم با هم صحبت کردیم خیلی خوشحال بودم چون توانستم بعد از دو سال پیداش کنم چند روزی با هم صحبت کردیم و همدیگر را ملاقات کردیم تا اینکه یک روز با یک حرفش قلب من آتش گرفت و تکه تکه شد و حرفش این بود که باید چند روز دیگر عروسی کنه باورم نمیشد من داغون شدم کاش میتوانستم در آن لحظه خودم را از بین ببرم که حرف را نشنوم تا می توانستم گریه کنم خودش هم ناراحت بود انگار به منعادت کرده بود و هیچ تمایلی به عروسی کردن نداشت و من می توانستم جلو عروس او را بگیرم و همه چیز را به هم بزنم فقط به خاطر آبرویش این کار را نکردم تا اینکه عروسی کرد و بدترین لحظه عمر من که از یادم نمیرود روز عروسی اون است که تاریخ عروسیش را نمیگم و اون خودش میدونه . البته به من خیلی وفاداره و همدیگر را دوست داریم به هم قول داده ایم زمانی مال هم باشیم . عزیزم اگر این را میخوانی مرا یاد کن اگر زمانی خواستی مرا از یاد ببری این وبلاگ را بخوان تا شاید دلت برایم بسوزد کاش می توانستم خودم را نابود کنم عزیزم از دستم ناراحت نشو و کمکم کن تا بتوانم تو را به دست بیاورم . همیشه دوستت دارم و به عشق تو زندگی می کنم به امیدت می مانم تا یک روز برگردی همینطور که بعد از دو سال پیدام کردی . خدایا کمکم کن ...
من و تو هستیم و بینمان فاصله
زودتر نمیگذرد این ثانیه های بی حوصله
همچنان باید بی قرار باشیم ، تا کی باید خیره به عکسهای هم باشیم!
بیش از این انتظار مرا میسوزاند، دلخوشی فرداست که
تمام حسرتها و غمها را بر دلم میپوشاند
تو در این فاصله میسوزی و من از سوختنت خاکستر میشوم ،
تو اشک میریزی و من در اشکهایت غرق میشوم ،
تو نمی تابی و من در تاریکی محو میشوم ،
تو از انتظار خسته ای و من به انتظار آمدنت دست به دعا میشوم!
انگار عقربه های ساعت هم از انتظار خسته اند ، نشسته اند و حرکت نمیکنند
چرا نمیگذرد ، تا برسد آن روز
در خواب میبینم تو را ،ستاره ها که می آیند ، نمیدانم، میدانند حال من و تو را
روزها شبیه هم است ، امشب نیز مثل دیشب است ،
امروز خیره به ساعت بودم ، دیروز با ثانیه ها هماهنگ بودم
دیشب خواب دیدم سرم بر روی شانه هایت است ، امروز در فکر خواب دیشب بودم
به انتظارت مینشینم ، انتظار هم پایان نیابد ، میروم به سوی پایانش ،
تا نزدیک شوم به تو ، در کنارت خیره شوم به چشمانت تا بگویم خیلی دوستت دارم
نه دیگر نمیگذرم از عشق پاک تو
اگر تا آخر دنیا نیز دنیا را بگردم نمی یابم دیگر مثل تو
با اینکه نیستم یک ذره نیز لایق تو
با خجالت میگویم این قلب بی ارزشم برای تو
قلب من مثل قلبهای دیگر زیبا و درخشان نیست
چهره ام را نبین که مثل آنها که در پی تو هستند زیبا نیست
ندارم هیچ چیز در این دنیا جز این قلب
این را هم فدای تو میکنم همین و بس
داشتم از بی کسی و غمهای گذشته میمردم
که تو را دیدم...
به عشق با تو نفس کشیدن ، زندگی به من نفسی دیگر داد
نفس عشقی که یک بار کشیدم و دیگر نیامد لحظه ای که از درد تنهایی بمیرم
شاید تو همان رویایی که هر شب به خوابم می آمدی
برایم قصه میگفتی و تا سحر در کنارم میماندی
شاید تو همان فرشته ای که در لحظه های غم آرامم میکردی
دستهایم را میگرفتی و مرا نوازش میکردی
گاهی شک میکنم که بیدارم ، نکند که از درد تنهایی بیمارم؟
چشمهایم را باز کردم و دیدم از درد عشق است که اینگونه پر از دلهره و هراسانم
نه دیگر نمیگذرم از تو و این عشق بی پایانت
بگذار تا آرام بگیرد قلبم در آن آغوش مهربانت
در برابر عشق پاکت جز قلب عاشقم، هیچ ندارم ،
تنها نگذار مرا ای عشق بی پایانم من که به جز تو کسی را ندارم!
همین بود حرف دل من تا ابد ، محال است عشق تو از قلبم بیرون رود!
يك بار خواب ديدن تو... به تمام عمر ميارزد پس نگو... نگو که روياي دور از دسترس، خوش نيست... قبول ندارم گرچه به ظاهر جسم خسته است، ولي دل دريايست... تاب و توانش بيش از اينهاست. دوستت دارم و تاوان آن هرچه باشد
براش بنويس دوستت دارم آخه مي دوني آدما گاهي اوقات خيلي زود حرفاشونو از ياد مي برن ولي يه نوشته , به اين سادگيا پاک شدني نيست . گرچه پاره کردن يک کاغذ از شکستن يک قلب هم ساده تره ولي تو بنويس .. تو ... بنويس
تو را هيچگاه نمي توانم از زندگي ام پاک کنم چون تو پاک هستي مي توانم تو را خط خطي کنم که آن وقت در زندان خط هايم براي هميشه ماندگار ميشوي و وقتي که نيستي بي رنگي روزهايم را با مداد رنگي هاي يادت رنگ مي زنم
امشب گريه ميكنم .گريه ميكنم برا تو براي خودم براي تموم اونايي كه خواستن گريه كنن نتونستن. برا ي تمام اون چيزي كه خواستي ونبودم خواستم وبودي. امشب گريه ميكنم به وسعت دريا به وسعت بيشه به وسعت دل عاشق.براي تو...براي تو....و به پاس احترام تمام تحقيرهايي كه از ديگران شنيدم وهنوز شكست نخوردم
هرگز نديدم بر لبی لبخند زيباى تورا" "هرگز نمى گيرد كسى در قلب من جاى تورا"
با مداد رنگي روزه آمدنت را نقاشي ميکنم و جادهايه رفتنت را خط ختي! کسي برايه من نيست. بيا غلط هايه زندگيم را به من بگو و زيره اشتباهتم را خط بکش.بودنت مثله دريايي مرا در بر ميگيرد آنجا که تو هستي،مهيها هم نميتوانند بييند چه رسد به من..............................!!! کدام صبح ميايي؟ کدام چمدن ماله تست؟ کدام دست ترا به من ميرساند؟کدام رز ماله من ميشوي؟بيا که درده دلم را فقط تو ميفهمي
نمي نويسم ..... چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني حرف نمي زنم .... چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي نگاهت نمي كنم ...... چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني صدايت نمي زنم ..... زيرا اشك هاي من براي تو بي فايده است فقط مي خندم ...... چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام
عشق بين دو نفر اين نيست كه هر دو زير باران خيس شوند عشق آن است كه يكي چتر شود براي ديگر... و ديگري هيچگاه نفهمد كه چرا خيس نشود
اوني كه يار تو بود، اگه غمخوار تو بود، قلبش رو پس نمي داد دل به هر كس نمي داد، دل مي گفت مقدسه عشق اون برام بسه ،از نگاش نفهميدم كه دروغه وهوسه، غصه خوردن نداره ،گريه كردن نداره، به يه قلب بي وفا دل سپردن نداره، آخر قصه چي شد، قلب اون مال كي شد اون كه از من پر گرفت چي مي خواستيم وچي شد، اوني كه مال تو بود اگه لايق تو بود تورو تنها نمي ذاشت، با خودت جا نمي ذاشت... اوني كه يار تو بود، اگه غمخوار تو بود، قلبش رو پس نمي داد دل به هر كس نمي داد
صداي چک چک اشکهايت را از پشت ديوار زمان مي شنوم و مي شنوم که چه معصومانه در کنج سکوت شب ، براي ستاره ها ساز دلتنگي مي زني و من مي شنوم مي شنوم هياهوي زمانه را که تو را از پريدن و پرکشيدن باز مي دارد آه ، اي شکوه بي پايان اي طنين شور انگير من مي شنوم به آسمان بگو که من مي شکنم ! هر آنچه تو را شکسته و مي شنوم هر آنچه در سکوت تو نهفته
شب را دوست دارام بخاطر سكوتش سكوت را دوست دارم بخاطر آرامشش آرامش را دوست دارم بخاطر بودنش در تنهايي تنهايي را دوست دارم بخاطر بودنش در عشق و عشق را دوست دارم بخاطر دوست داشتنش
گفت بنويس گفتم با چه بنويسم قلم ندارم گفت با استخوانت بنويس گفتم مركب ندارم با چه بنويسم گفت با خونت بنويس گفتم ورق ندارم بر روي چه بنويسم گفت بر روي قلبت بنويس گفتم چه بنويسم گفت بنويس دوست دارم
برای تو می نویسم...
برای تويی كه تنهايی هايم پر از ياد توست...
برای تويی كه قلبم منزلگه عـــشـــق توست ...
برای تويی كه احسا سم از آن وجود نازنين توست ...
برای تويی كه تمام هستی ام در عشق تو غرق شد...
برای تويی كه چشمانم هميشه به راه تو دوخته است...
برای تويی كه مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاك خود كردی...
برای تويی كه وجودم را محو وجود نازنين خود كردی...
برای تويی كه هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است...
... تويی كه سـكوتـت سخت ترين شكنجه من است برای
برای تويی كه قلبت پـا ك است ...
برای تويی كه در عشق ، قـلبت چه بی باك است...
برای تويی كه عـشقت معنای بودنم است...
برای تويی كه عـشقت معنای بودنم است...
برای تويی كه غمهایت معنای سوختنم است...
برای تویی که آرزوهایت آرزویم است...
خدایا...........
خدايا فقط تو را مي خواهم.....باور کرده ام که فقط تويي سنگ صبور حرف هايم
مي ترسم از اينکه بگم دوسش دارم...اون نمي دونه که با دل من چه کرده...نمي دونه که دلي رو اسير خودش کرده
هنوز در باورم نيست که دل به اون دادم و اون شده همه هستي ام
روز هاي اول آشنايي را بياد مياورم آمدنش زيبا بود ...آنقدر زيبا حرف مي زد که به راحتي دل به او باختم و او شد اولين عشقم در زندگي
بارالها گويي تو تمام زيبايي هاي عالم را در چهره و کلام او نهاده بودي
واين گونه مرا اسير او کردي و دل کندن از او شد برايم محال و داشتنش بزرگترين ارزويم در زندگي
حالا که عاشقش شدم تو بگو چه کنم که تنهايم نگذارد....خدايا امشب به تو مي گويم چون تو تنها مونس تنهايي هايم هستي..
چگونه بگويم بدون او مي ميرم....او رفته و در باورم نيست نبودنش...
خود خوب مي دانم او مرا کودکي فرض کرد که نمي داند عشق چيست و براي عاشقي حرمتي قائل نمي باشد
مرا به بازي گرفت يا شايد....نمي دانم.....دگر هيچ نمي داني.. اعتراف مي کنم نفسم به بودن او وابسته است
بعد رفتن او دگر اين نفس را هم نمي خواهم....حال تو بگو چه کنم ؟
بار خدايا دوست دارم مرا بفهمد حتي براي يه لحظه
خدایا کفر نم یگویم،
پریشانم،
چه م یخواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردي
.خداوندا
!اگر روزي ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را براي تکه نانی
به زیر پا ي نامردان بیانداز ي
و شب آهسته و خسته
ته ی دست و زبان بسته
به سوي خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر م یگویی
نم یگویی؟
!خداوندا
!اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سای هي دیوار بگشایی
لبت بر کاس ه ي مس ی قیر اندود بگذاري
و قدري آن طر فتر
عمار تهاي مرمرین بینی
و اعصابت براي سک ها ي ای نسو و آ نسو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر م یگویی
نم یگویی؟
!خداوندا
!اگر روز ي بشر گرد ي
ز حال بندگانت با خبر گردي
پشیمان م یشو ي از قصه خلقت، از این بودن،از این بدعت
.خداوندا تو مسئولی
.خداوندا تو م یدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی م یکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است
…علی شریعتی
دقیقا ۱۱ روز است که نتوانسته ام عشقم را ببینم خیلی دلم گرفته و حتی نتوانسته ام با او تلفنی صحبت کنم من که هر روز خودم را با صدای دلنشینش شروع می کردم اکنون چگونه می توانم روز خوبی
داشته باشم نمیدانم الان کجاست و در حال چه کاری است .
خداوندا نمیدانم چه کاری کرده ام که اکنون باید اینگونه با من رفتار شود و من نتوانم به عشق خودم برسم به هر دری که می زنم قفل و کلیدش گم شده است باور کنید که دیگر نفسم بریده است ونمی دانم چه کار دیگری باید انجام دهم تا عشقم را به دست بیاورم . خدایا از تو کمک می خواهم تا به دادم برسی و نزاری تا من در این راه بمیرم و بتوانم عشقم را به دست بیاورم .
رز گل رز گل رز گل رز گل رز گل رز گل رز گل رز گل رز گل رز گل رز گل رز گل رز

اين گل رز سرخ تقديم به تو كه بهتريني و دوستش داري
امروز اول ارديبهشت سال ۹۰ باز دلم هواي تورا كرده و باعث شد تا چند سطري از حرفهاي دلم را برايت بنويسم .
عزيزم خودت مي داني كه روز به روز دارم از درد دوري و عشقت ديوانه تر مي شوم و همه چيزم را از دست داده ام و ديگر عقلم كار نمي كند و نمي توانم بدون تو زندگي كنم و دوست دارم من وتو كه هماننده يك روح در دو جسم هستيم براي هميشه جسم ما هم در كنار يكديگر باشد.
آري عزيزم روزها و شبها و هفته ها و ماهها و سالها در گذرند و عمر من وتو هم در گذر است و زماني به پايان خواهد رسيد . تنها چيزي كه دراين ميان گذر زمان نمي تواند آن را كهنه و از بين ببرد شدت عشق و علاقه من به تو است و حتي اين گذر زمان آن را تشديدتر مي كند . عزيزم بيا كاري را انجام دهيم كه دلمان آن را مي خواهد ودر آينده غم وغصه گذشته را نخوريم .
عزيز دلم سرگذشت زندگي من پر از فراز و نشيبهاي فراواني بوده و سختيهاي زيادي در زندگي مرا آزرده خاطر كرده كه شيريني آن فقط زماني رسيدن به تو است . بله عزيزم الان كه دارم اين متن را مي نويسم خيلي حالم گرفته و داغونم و همه خيالم اين است كه چگونه بتوانم تو را به دست بياورم . اي كاش من و تو چند سال قبل با هم آشنا شده بوديم و مي توانستيم در كنار هم زندگي كنيم و من احساس خوشبختي كنم و در همه جا ادعا كنم خوشبخترين مرد دنيا من هستم چون نازنيني مثل تو دارم .
عزيزم در پايان اين متن فقط و فقط براي تو آرزوي خوشبختي مي كنم و خواهش مي كنم تلاش خودت را چند برابر كني تا بتوانيم به هم برسيم و از اينجا به تو قول مي دهم كسي باشم كه تو آرزو داري و اين حرفهاي من براي هميشه داخل اينترنت مي ماند و شهادت خواهد داد و تا آخر عمرم اگه زنده بودم چشم به راهت خواهم ماند تا برگردي براي هميشه .
كسي كه هميشه برايت مي ميرد و تورا فراموش نخواهد كرد عاشق دلباخته و دلسوخته تو ............... دوستت دارم عزيزم